Saturday, September 3, 2016

غزاله خورشید و دونامه / شین پرتو، نیما یوشیج




«یکی از توانایی‌هایی که از طرف هنرمند بیشتر انتظار آن می‌رود این است که با چشم دیگران در صنف اشعار دیگران درآمده، زیبایی‌هایی را که هست و جهات مشترک‌پسند دارد یا ندارد، پیدا کند.»
[نامه به شین پرتو، نیما]


«درباره‌ی...»


این کتاب بازساخته‌ی کتاب «غزاله خورشید»، شامل دفترهای ژینوس (1325)، سمندر (1325)، دختر دریا (1325)، خوشه پروین (1325) و غژمه (1329)، مجموعه شعرهای شین پرتو (علی شیرازپور1286-1376) است که تنها یک بار توسط انتشارات مزدا در سال 1352 به چاپ رسیده است.
غزاله خورشید 1352، دو نامه 1329
پاره‌ی افزوده به آن «دو نامه، از نیما یوشیج به شین پرتو و از شین پرتو به نیما یوشیج است» که در سال 1329، خیلی پیش‌تر از انتشار «غزاله خورشید»، منتشر شده بود.
*
به گزارش شمس لنگرودی، شین پرتو «در کنگاور متولد شده، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران گذرانیده، سال 1304 ش برای ادامه تحصیل به فرانسه روانه گردیده، سال 1309 با در دست داشتن دکتری تاریخ و ادبیات فرانسه به ایران برگشته، و سال 1310 با بزرگ علوی و صادق هدایت مجله آرمان را منتشر می‌کند، در سال 1313 دو مجموعه داستان به  نام‌های "ویدا" و "کو عشق من" از او چاپ می‌شود، در سال 1314 ه.ش برای پاره‌ای تحقیقات به هندوستان می‌رود[1] و پس از بازگشت در وزارت امور خارجه مشغول به کار می‌شود»[2].
همچنین اوست که هدایت را به هند برد[3]:
«هدایت در سال 1315 به دعوت دکتر شیرازپور پرتو (شین پرتو)، عضو وزارت امور خارجه که در آن هنگام ویس‌کنسول ایران در بمبئی بود و با تحصیل مرخصی به ایران آمده بود، به عنوان متخصص تنظیم دیالوگ فیلم فارسی به هندوستان رفت.»[4]
«شین پرتو یا علی شیرازپور از دوستان هدایت و یکی از نویسندگانی است که کتاب "انیران" را مشترکا با هدایت و علوی منتشر ساخت. در سال‌های میانی دهه دوم قرن شمسی حاضر، او کارمند کنسولگری ایران در بمبئی بود و در آبان سال 1315 که برای مرخصی به ایران آمده بود، هدایت را که می‌خواست از «قبرستان گندیده‌ی نکبت‌بارِ ادبار و خفه‌کننده» بگریزد، با خود به بمبئی برد، و در همان‌جا بود که هدایت توانست زبان پهلوی را نزد محقق نام‌آور هند بهرام گور انکلساریا بیاموزد و بوف کور را با ماشین چاپ دستی در پنجاه نسخه تکثیر کند. شین پرتو چندین جلد کتاب، از جمله رمانی به نام «بیگانه‌ای در بهشت» منتشر کرده است که در آن رمان بخشی از خاطرات خودش با هدایت منعکس است.
شین پرتو درباره چگونگی سفر هدایت به هند گفته است: آخرش توانستم صادق را پیدا کنم و با او حرف بزنم. دلش می‌خواست از تهران برود. گفتم که با من به بمبئی بیاید و او قبول کرد. با هر زحمتی بود برایش پاسپورت گرفتم. گرچه خانواده‌اش نفوذ زیادی داشتند اما هیچ‌کدام کمکی نکردند. خوب یادم است که وقتی داشتم در شهربانی ترتیب کارها را می‌دادم صادق بیرون بود و هی بالا و پایین می‌رفت.»[5]
 و به شهادت نامه‌های هدایت، رفیق بود:
«پرتو با من خیلی خوب تا می‌کند، منزل یکی و جیب یکی هستیم.»[6]
«در اینجا باز هرچه مایوس می‌شویم وبال گردن پرتو می‌شویم، او هم میلیاردر نیست.» [7]
*
نیما و شین پرتو
از سوی دیگر پس از این سال‌ها، در 1325، دفترهای شعرش را برای نیما فرستاد که نیما نامه‌ای تاریخی و انتقادی‌ای بر آن نوشت که با پاسخ پرتو در سال 1329 چاپخش شد. نباید فراموش کرد که «دو نامه»، هرچند مقاله‌ی بلند «ارزش احساسات در زندگی هنرپیشگان» که در سال‌های 1318 و 1319، زنجیره‌وار در مجله موسیقی به چاپ رسیده بود[8]، تنها اثری بود که در آن زمان نظر و نگاه نیما به ادبیات و شعر گذشته و نو را با دقت و پرداختن به ریزه‌کاری‌ها نمایش و توضیح می‌داد و به شکل کتابچه‌ای منتشر شد[9].
انگیزه‌ی من از بازسپاری این کتاب، دو چیز بود. یکی، به قول شمس لنگرودی، «آشنایی با شعر شین پرتو»[10] و فهم و بررسی کنج‌کاوانه‌تر نقد نیماست.
و دیگر، پیدا کردن «سهمی» است که به قول رویایی «شین پرتو» در «سامان دادن به شعر فارسی» دارد[11].
*
بر کتاب «غزاله خورشید»، شین پرتو سرآغازی نوشته است و با اشاره به نامه‌ی نیما، بلافاصله پس از سرآغاز، پاسخی که به نیما نوشته آورده است. در اینجا آن سرآغاز همان‌طور در آغاز آمده است اما پاسخ نامه، پس از نامه‌ی نیما در افزوده آورده شد.
*
دیگر اینکه متاسفانه هرچه تلاش کردم نسخه‌ای از کتاب «دو نامه» که در سال 29 به چاپ رسیده بود به دست نیامد. از این رو نامه‌ی نیما را از کتاب «درباره هنر و شعر و شاعری» که طاهباز گردآورده برداشتم، هرجا لازم بود پانوشت‌هایی، افزون بر پانوشت‌های اندکی که در نسخه طاهباز بود، آوردم. گاهی پانوشت‌ها از حوصله‌ی پانوشت بیش بود، آنها را به یادداشت‌های پایانی بردم.
افزون بر این، پس از کلنجار رفتن بسیار با خودم و گفتگو با دوستانی که سال‌هاست به خواندن نثر نیما خو گرفته‌اند، به خودم این اجازه را دادم که همچون ویراستاری در سجاوندی دست ببرم تا به آسان‌تر خواندن متن کمک کرده باشم. نثر نیما پر از معترضه است که خواندن آن را دشوار می‌کند. گاهی خود نیما، چه اینجا چه جاهای دیگری چون در «ارزش احساسات» یا «تعریف و تبصره»، این معترضه‌ها را در پرانتز آورده است، اما اغلب آنها را با «که» رابطی جدا کرده، من آنها را در میان کاما و نقطه‌کاما گذاشته‌ام تا پیوستگی جمله‌های بلند نیما بهتر آشکار باشد. بنابراین اگر از این کار کاستی‌ و نارسایی‌هایی پیدا شده، همه به عهده‌ی من است.
*
همچنین از ارژنگ آقاجری سپاسگزارم که «غزاله خورشید» را به دستم رساند.
و از آرش جودکی سپاسگزارم که در این بازسپاری‌ها همیشه همراه و رفیق است.
و از شاهد طباطبایی که دلش با نیما می‌تپد.
*
به امید روزی که دیگر درخت‌ها را به تمنای کاغذ نکشیم.

                                                                              13 شهریور 1395
                                                                                   امیر حکیمی


لینک دانلود کتاب: غزاله خورشید (مدیافایر)
 


[1] با توجه به گزارش آرین‌پور، شین پرتو در هند هم کارمند وزارت خارجه بوده است. [ن.ک پانوشت 4]
[2] ص 343، ج1، تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، مرکز، 1377
[3] «به هرحال بعد از زحمات زیاد دری به تخته خورد و دکتر پرتو به ایران آمد. بعد از دوندگی‌ها پاسپرتی تهیه شده و عجالتا دست از پا درازتر به بمبئی آمده‌ام.» (نامه به مینوی، ص179) «تا اینکه دری به تخته خورد و دکتر پرتو به عنوان مرخصی به ایران آمد. از دهنش دررفت گفت آمدم تو را با خودم ببرم...» (نامه به مینوی، ص180) [نامه‌های صادق هدایت، گردآورده محمد بهارلو، نشر اوجا، تابستان 1374]
[4] ص340، ازصباتاروزگار ما، یحیی آرین‌پور، زوار، 1382
[5] ص280، نامه‌های صادق هدایت، گردآورده محمد بهارلو، نشر اوجا، تابستان 1374
[6] به مینوی، ص187، نامه‌های صادق هدایت، گردآورده محمد بهارلو، نشر اوجا، تابستان 1374
[7] به مینوی، ص193، نامه‌های صادق هدایت، گردآورده محمد بهارلو، نشر اوجا، تابستان 1374
[8] در سال 1335 بود «ارزش احساسات» به کوشش جنتی عطایی به شکل کتابی جداگانه با حواشی به چاپ رسید. [ارزش احساسات، بنگاه مطبوعاتی صفیعلیشاه، 1335، تهران]
[9] از مقدمه‌های «افسانه» و «خانواده‌ی سرباز» هم باید نام برد که هرچند کوتاه، دقیقه‌هایی از آنچه نیما در نظر داشت در خود داشتند، که پیش از «دو نامه» چاپ شدند.
[10]«...مثلا از شین. پرتو، شاعری که مورد توجه نیما بود، بیش از حد متعارف این کتاب، شعر آورده شده است. علت این امر، پاسخ به دغدغه‌ی خیالی بود که بسیاری از علاقه‌مندان به شعر نو، نسبت به نظر نیما درباره اشعار این شاعر داشته‌اند. به نظر من، درست‌ترین و موجه‌ترین کار برای آشنایی با اشعار شین. پرتو و تایید یا رد نظر نیما، مطالعه اشعار بیشتر از این شاعر بوده است...» [ص 4، تاریخ تحلیلی شعر نو، شمس لنگرودی، مرکز، 1377]
[11] «شاعرانى مثل محمد مقدم، شین پرتو، تندركیا و تقى رفعت؛ این‏ها هركدام سهمى در سامان دادن به شعر نو فارسى دارند. شاید اگر این‏ها به مسئله‏‌ى فرم در شعر اندیشیده بودند، شعر نو امروز پدر یا پدرهاى دیگرى هم داشت. وزن شكسته و مصرع‏‌هاى نامساوى را در كارهاى اینان هم مى‏‌بینیم، اما تنظیم آن در شعر امروز از آن رو نام «عروض نیمایى» مى‏‌گیرد كه نیما به زندگىِ مصرع در شعر نو قاعده و هنجار مى‏‌دهد.» [شعر زبان یا شعر بی‌زبانی، عبارت از چیست، یدالله رویایی، دوم، نگاه، 1393، تهران]

Tuesday, January 5, 2016

بازسپاری دیم: ساحت جوانی / هانری میشو - بیژن الهی / دوزبانه


[شیوه آماده‌سازی کتاب]



این کتاب، نسخه‌ای‌ست بازساخته از «ساحت جوّانی»، هانری میشو/بیژن الهی چاپ دوم، 1359، تهران. چنان‌که در دو اشاره‌ مترجم خواهد آمد، او در شیوه نگارش فارسی دقت‌هایی به خرج داده است. در این نسخه تلاش شده، نکته‌ها و شکل‌های پیشنهادشده مترجم با همان ترتیب باقی بماند به‌جز چند جا. نخست اینکه از خطچه‌های کوچک (-) خبری نیست و واژ‌ه‌های ترکیبی با نیم‌فاصله شناختنی‌ست.

دیگر این‌که همه‌جا «تنوین» و «خوا»، به خواست مترجم (ن.ک. اشاره [چاپ دوم]) به همان شکل معمول نوشته شده است.

سه‌دیگر که چون زیبایی و دقت کار مترجم در کار نمایانده شود، اصل فرانسه‌ی شعرها در برگ روبروی فارسی آن آورده شد. این شعرها از کتاب L’ESPASE DU DEDANS, Henri Michaux; nrf, Gallimard, 1966 برداشته شده‌اند.

در نسخه اصلی فارسی، تصویرهایی از نقاشی‌های میشو به انتخاب بیژن الهی به شعرها سنجاق شده‌؛ همچنین در بازسپاری نخست همین کتاب در کتابخانه دو-ال عکس نقاشی‌هایی سنجاق شده‌اند؛ اما نقاشی‌های میشو به این ادیسیون، جز روی جلد و یکی‌دو جای دیگر، افزوده نشده. نگارنده امیدوار است به زودی مجموعه جدایی ویژه نقاشی‌ها و طرح‌های میشو را همین‌جا منتشر کند.


                                                                                  امیر حکیمی
                                                                    دیماه 1394




             لینک دریافت: ساحت جوانی (فرانسه-فارسی)
             شعر هانری میشو- بیژن الهی
             بازسپاری دیم
             کتابخانه دو-ال، دیماه 1394



Friday, December 25, 2015

تپش‌ها ی احمدرضا چه‌که‌نی/ تیر 1352

من
زنگ تصویر توام
در آب
بَم





اشاره.


«تپش‌‌ها»، دومین دفتر شعر احمدرضا چه‌که‌نی‌، در تیر 1352 به سرمایه‌ی مولف در اهواز به چاپ رسیده است. پیش‌تر از این در 1349 دفتر «نفس زیر لختگی» منتشر شده بود؛ ما این دفتر دوم را در 1386 به این صفحه سپردیم. حالا که نسخه دیجیتال «تپش‌ها» را آماده می‌کردیم، آن نخستی را هم ویراسته‌تر، بازدیده و رد سهل‌انگاری‌های تایپی شده، دوباره بازسپاری می‌کنیم.

پشت جلد این کتاب در معرفی شاعر چنین: «چه‌که‌نی در سبزوار به دنیا آمد، به سال 1324. تا پایان دوره دبیرستان در همان‌جا درس خواند. بعد راهی آبادان شد و در دانشکده نفت آبادان مدیریت خواند. از سال 1348 به شرکت ملی نفت ایران پیوست و در سازمان آموزش این شرکت مشغول به کار شد. "تپش‌ها" دومین دفتر شعر اوست؛ اولی "نفس‌زیرلختگی" بود که در 1349 منتشر شد.»

این دفتر با نامه‌ای آغاز می‌شود:


« با تو – که می‌شناسمت؛
که نمی‌خواهم تنها خواننده‌ی شعر باشی. و خوب می‌دانی که این خواست را به تو تحمیل نمی‌کنم. اما آرزو دارم که تو را و مرا، شعر ببرد؛ از آنچه ما نیست رها کند، و به آنچه ما هست پیوند دهد. و چه چیز در ماست؟ - شعر. و اگر این شعرها را نمی‌نوشتم، به چه شکلی از ما با تو بازمی‌گفتم؟ - به شکل نوشته، باز.
پس از ارایه «نفس‌زیرلختگی»، کسانی گفتند: «این، شعر دشواری‌ست». شاید هم حق داشتند. چراکه ذهن‌شان معتاد کلمات آراسته و القاکننده‌ی مفاهیم غم و غصه و سوز و امید و شکل روزمره عشق، و غرولند بود. در حاشیه، صدای تو هم بود: «من نمی‌دونم این شعررو کاملا می‌فهمم یا نه؛ اما می‌تونم بگم ازش لذت می‌برم».
می‌دانی، همسایه‌ی تو «معنا»ی تپش‌های «نفس‌زیرلختگی» را از من می‌خواست. می‌پرسید که «ساعت قدیمی معطر» چیست؟ و، که ساعت قدیمی چرا معطر است، و مگر می‌شود؟ من به او چه می‌توانم بگویم که او نمی‌داند چطور با شعر طرف بشود. او با همان منطق که بالارفتن قیمت شکر را در بازار توجیه می‌کند، می‌خواهد شعر را حلاجی کند. او سعی می‌کند شعر را بفهمد، و همین‌جاست که شعر از کنارش می‌گذرد و او از لمس شعر، بی‌خبر بازمی‌گردد. شاید گناه از آنهایی باشد که گفته‌اند شعر «باید» چنین و «باید» چنان باشد – و به‌زور باید حتما اندیشه – فلسفه – فکری صریح را دربرداشته باشد؛ دردی را به صراحت بازنماید. و حرف‌ها را صریح بازبگوید. و همسایه تو، که به دنبال حرف‌ها و دردهای صریح است، چون در شعری این‌ها را نیافت، فکر می‌کند که آن شعر فهمیدنی نیست. چون در پی فهمیدن بوده، از دریافت خود شعر غافل مانده است. درست است که شعر، وقتی در شکل خود گرم می‌شود که تپش قلب‌ها را بتپد، اما دیگران، نیز، باید که در ذهن خود دریچه‌ای مشتاق به شعر باز کنند، با ذهنی پذیرا با شعر روبرو شوند، به آن دل دهند تا بتوانند از آن عبور کنند.
هنگام آن است که «باید»ها را از گرده شعر برداریم. بگذاریم شعر، خود نفس بگیرد و برود. بگذاریم شعر، خود، خویشتن‌اش را بیابد. اندیشه‌ای را اگر می‌خواهد، خود به مقتضای ظرفیتش برگیرد و در خویشتن‌اش حل کند. صفات را از شعر برگیریم. چرا شعر خوب و شعر بد؟ یک تپش یا شعر هست، یا نیست. شعر – که با آن، شاعر تبار «خود» و «خودها» را می‌جوید.
برای روبروشدن با شعر، ساده باید بود. داشتن مدارک تحصیلی، لمس شعر را الزام‌آور نمی‌کند. آن آقایان تحصیل‌کرده‌ای که در قطار، دلتنگی‌های یدالله رویایی را از من گرفتند و پس از ورق‌زدنی به‌سنگینی به من بازپس‌دادند، حتا نمی‌خواستند بر سر یک خط شعر تامل کنند. اما در عوض، مادری دبیرستان‌ندیده، همان شعرها را به راحتی می‌خواند و لذت می‌برد. تفاوت در این است که مادر ساده، ذهنی آماده برای پذیرش شعر دارد.
ما مشهوریم به شعردوستی و سرزمین ما مشهور است به شاعرپروری. مورد نخستین را اما من نمی‌پذیرم. بسیاری از آنچه پدرهای ما می‌خوانده‌اند، شعر نبوده، ضرب‌المثل بوده، پندوحکمت بوده، تفنن ردیف‌دار بوده، کلمات حال‌دار بوده. بی‌جهت نیست که پس از پنجاه سال، هنوز بر سر حقانیت نیما جدال می‌کنند. شعر جوان فارسی که جای خود دارد. ما هنوز یک توده‌ی وفادار شعرخوان نداریم، مردم به‌طور پراکنده شعر می‌خوانند. درین‌صورت چگونه پاره‌ای می‌گویند که باید برای مردم و سلیقه آنها شعر گفت؟ می‌پرسم کدام مردم؟ آیا تفنن‌خواهان را هم جزو مردم به‌حساب می‌آورید؟ اگر چنین است، چگونه شاعر راضی می‌شود به سرنوشت شعر – که سرنوشت خود اوست – بی‌اعتنا بماند و برای آن مردم، تفنن بنویسد؟ او، که سرسپرده شعر است چگونه می‌تواند به آب ناسالم باریکه‌ها و اشاره‌های نامطمئن راضی شود؟ و شاعر باید که سرسپرده شعر باشد، به‌ویژه در این زمانه‌ی سلطه وسایل ارتباط‌جمعی.
و بگذار در همین ‌جا، پرسش‌هایی وسواس‌انگیز را که دیری‌ست در من بوده، به تا بازبگویم. اینکه آیا زمانه‌ای که در آنیم، نقشی تعیین‌کننده برای شعر خواهد داشت، و درنتیجه پنجاه سال دیگر، با نگاهی به پشت سرمان، همه‌چیز را دیگرگون خواهیم دید؟ انسان – شاعر در برابر تکنولوژی حاکم بر دنیای ما و دنیای رابطه‌ها، چه خواهد کرد؟ تو هم می‌دانی که چه تفاوت وحشتاکی است بین دیروز و امروز. شاعر این زمان می‌خواهد که همچون شاعران پیشین، چشمی هم به علوم داشته باشد. اما آیا علوم زاینده این تکنولوژی برترین، با علوم حتا در بیست سال پیش، قیاس توانند شد؟ وقتی همه‌چیز در دگرگونی سهمناکی چرخان است، چگونه می‌شود به همان‌گونه که شاعران پنجاه سال پیش – نمی‌گویم صد سال – می‌دیده‌اند، دید؟ و اینجاست که «نگاه» شاعر مطرح می‌شود. می‌خواهم موردی را با تو درمیان‌بگذارم. ببین، من از آزادی دو مرغ عشق در قفس آویزان از پنجره اتاقم مفهومی دیگر دارم. شاعر در صد سال پیش می‌توانست پرنده‌ها را از قفس آزاد کند و شعری هم برای پرواز آزاد آنها بنویسد. اما من، که می‌دانم این پرنده‌ها در قفس به دنیا آمده‌اند، در قفس بزرگ شده‌اند، دنیای آزادی را از یک زاویه محدود دیده‌اند، و اگر آزاد شوند، شاید که بمیرند، نمی‌توانم نگاه خوش‌باوری به آزادی آنها داشته باشم. غریزه؟ به نظر من، این هم تابع است، هم متغیر.
مساله این است که چطور می‌شود «نگاه»ی تازه داشت – نگاهی کاونده که لرزه‌های در راه را حس کند و پلی بزند میان حال و نیامده. این ویژگی را شاخه سالم شعر فارسی دارد. شعر آگاه از مایه‌ی کهن، با هوای این خاک. من، شعر شاعران جوان را – شعری که افراطی‌اش می‌نامند – جوانه‌های این شاخه می‌دانم و دوست دارم. شاید جای‌جای، با ضعف‌هایی همراه باشد، اما همین ضعف‌ها، توانش‌های آن است. و چه غم، اگر شعر اینان چاپ نمی‌شود، و اگر می‌شود، یا به سکوت برگزارش می‌کنند یا مبتذل‌ش می‌خوانند.
شاعر این زمان ما با گستره‌های گونه‌گونی از هنرها و دانش‌ها رودروست. و چه امکانات بسیاری در آنها هست که می‌شود به خدمت شعر درآید: سینما – زبان و تصویر‌هایی که واقعیت می‌یابند، وسیله انفجار فاصله‌های شدنی - ، نقاش – خلوص بعد رنگ حس‌شده - ، شناخت فرم در معماری، موسیقی، دانش کیهانی . . . از تمامی این‌ها می‌شود به سود تعالی زبان شعر فارسی بهره برگرفت.
خواننده‌ها – همسایه‌های تو – نیز باید به ذهن خود تمرین دهند، برای پذیرش و لمس شعر آماده شوند، تا بدینگونه شعر فارسی از وجود یک جبهه نقدگر و تحلیل‌کننده هوشیار برخوردارگردد. درآن‌صورت، داوری‌های شتاب‌زده از بین می‌رود و لغزش‌ها تکرار نمی‌شود.
من چیزهایی را که در خاطرم بود، به تو بازگفتم – تقریبا بی‌آدابی و ترتیبی. اگر «نفس‌زیرلختگی» که ما را با یکدیگر آشنا کرد هم نمی‌بود، بی‌تردید روزی در مسیر رفت سیاره‌ای‌مان، یکدیگر را می‌دیدیم. و من، به شکل نوشته – که حرمت زندگی‌ست – از «ما» با تو می‌گفتم؛ رازهای دنیای بی‌رحم کلمه‌ها را به تو فاش می‌کردم.
و حال، تپش‌های پس از نفس‌زیرلختگی مرا می‌گیری. من حمایل هیچ ادعایی را ندارم. اما پشت این تپش‌ها، مردی را می‌یابی که چشم‌به‌راه‌شان است و، که شب از خواب می‌پرد اگر کسی با تفنن از آنها بگوید. این، آخرین کتاب از من است، مگر اینکه به زمانی دیگر، باز مرا جای دیگر ببینی. و چه خوب است که آن زمان هم، یکدیگر را به جا آوریم.


آبادان - هفدهم آذر 1351
      احمدرضا چه‌که‌نی»


لینک دریافت : تپش‌ها  
احمدرضا چه‌که‌نی / چاپ نخست 1352 / بازسپاری نخست کتابخانه دو-ال، آذر 1394

لینک دریافت: نفس زیر لختگی 
احمدرضا چه‌که‌نی / چاپ نخست 1349 / بازسپاری دُیم کتابخانه دو-ال، آذر 1394