Tuesday, January 5, 2016

بازسپاری دیم: ساحت جوانی / هانری میشو - بیژن الهی / دوزبانه


[شیوه آماده‌سازی کتاب]



این کتاب، نسخه‌ای‌ست بازساخته از «ساحت جوّانی»، هانری میشو/بیژن الهی چاپ دوم، 1359، تهران. چنان‌که در دو اشاره‌ مترجم خواهد آمد، او در شیوه نگارش فارسی دقت‌هایی به خرج داده است. در این نسخه تلاش شده، نکته‌ها و شکل‌های پیشنهادشده مترجم با همان ترتیب باقی بماند به‌جز چند جا. نخست اینکه از خطچه‌های کوچک (-) خبری نیست و واژ‌ه‌های ترکیبی با نیم‌فاصله شناختنی‌ست.

دیگر این‌که همه‌جا «تنوین» و «خوا»، به خواست مترجم (ن.ک. اشاره [چاپ دوم]) به همان شکل معمول نوشته شده است.

سه‌دیگر که چون زیبایی و دقت کار مترجم در کار نمایانده شود، اصل فرانسه‌ی شعرها در برگ روبروی فارسی آن آورده شد. این شعرها از کتاب L’ESPASE DU DEDANS, Henri Michaux; nrf, Gallimard, 1966 برداشته شده‌اند.

در نسخه اصلی فارسی، تصویرهایی از نقاشی‌های میشو به انتخاب بیژن الهی به شعرها سنجاق شده‌؛ همچنین در بازسپاری نخست همین کتاب در کتابخانه دو-ال عکس نقاشی‌هایی سنجاق شده‌اند؛ اما نقاشی‌های میشو به این ادیسیون، جز روی جلد و یکی‌دو جای دیگر، افزوده نشده. نگارنده امیدوار است به زودی مجموعه جدایی ویژه نقاشی‌ها و طرح‌های میشو را همین‌جا منتشر کند.


                                                                                  امیر حکیمی
                                                                    دیماه 1394




             لینک دریافت: ساحت جوانی (فرانسه-فارسی)
             شعر هانری میشو- بیژن الهی
             بازسپاری دیم
             کتابخانه دو-ال، دیماه 1394



Friday, December 25, 2015

تپش‌ها ی احمدرضا چه‌که‌نی/ تیر 1352

من
زنگ تصویر توام
در آب
بَم





اشاره.


«تپش‌‌ها»، دومین دفتر شعر احمدرضا چه‌که‌نی‌، در تیر 1352 به سرمایه‌ی مولف در اهواز به چاپ رسیده است. پیش‌تر از این در 1349 دفتر «نفس زیر لختگی» منتشر شده بود؛ ما این دفتر دوم را در 1386 به این صفحه سپردیم. حالا که نسخه دیجیتال «تپش‌ها» را آماده می‌کردیم، آن نخستی را هم ویراسته‌تر، بازدیده و رد سهل‌انگاری‌های تایپی شده، دوباره بازسپاری می‌کنیم.

پشت جلد این کتاب در معرفی شاعر چنین: «چه‌که‌نی در سبزوار به دنیا آمد، به سال 1324. تا پایان دوره دبیرستان در همان‌جا درس خواند. بعد راهی آبادان شد و در دانشکده نفت آبادان مدیریت خواند. از سال 1348 به شرکت ملی نفت ایران پیوست و در سازمان آموزش این شرکت مشغول به کار شد. "تپش‌ها" دومین دفتر شعر اوست؛ اولی "نفس‌زیرلختگی" بود که در 1349 منتشر شد.»

این دفتر با نامه‌ای آغاز می‌شود:


« با تو – که می‌شناسمت؛
که نمی‌خواهم تنها خواننده‌ی شعر باشی. و خوب می‌دانی که این خواست را به تو تحمیل نمی‌کنم. اما آرزو دارم که تو را و مرا، شعر ببرد؛ از آنچه ما نیست رها کند، و به آنچه ما هست پیوند دهد. و چه چیز در ماست؟ - شعر. و اگر این شعرها را نمی‌نوشتم، به چه شکلی از ما با تو بازمی‌گفتم؟ - به شکل نوشته، باز.
پس از ارایه «نفس‌زیرلختگی»، کسانی گفتند: «این، شعر دشواری‌ست». شاید هم حق داشتند. چراکه ذهن‌شان معتاد کلمات آراسته و القاکننده‌ی مفاهیم غم و غصه و سوز و امید و شکل روزمره عشق، و غرولند بود. در حاشیه، صدای تو هم بود: «من نمی‌دونم این شعررو کاملا می‌فهمم یا نه؛ اما می‌تونم بگم ازش لذت می‌برم».
می‌دانی، همسایه‌ی تو «معنا»ی تپش‌های «نفس‌زیرلختگی» را از من می‌خواست. می‌پرسید که «ساعت قدیمی معطر» چیست؟ و، که ساعت قدیمی چرا معطر است، و مگر می‌شود؟ من به او چه می‌توانم بگویم که او نمی‌داند چطور با شعر طرف بشود. او با همان منطق که بالارفتن قیمت شکر را در بازار توجیه می‌کند، می‌خواهد شعر را حلاجی کند. او سعی می‌کند شعر را بفهمد، و همین‌جاست که شعر از کنارش می‌گذرد و او از لمس شعر، بی‌خبر بازمی‌گردد. شاید گناه از آنهایی باشد که گفته‌اند شعر «باید» چنین و «باید» چنان باشد – و به‌زور باید حتما اندیشه – فلسفه – فکری صریح را دربرداشته باشد؛ دردی را به صراحت بازنماید. و حرف‌ها را صریح بازبگوید. و همسایه تو، که به دنبال حرف‌ها و دردهای صریح است، چون در شعری این‌ها را نیافت، فکر می‌کند که آن شعر فهمیدنی نیست. چون در پی فهمیدن بوده، از دریافت خود شعر غافل مانده است. درست است که شعر، وقتی در شکل خود گرم می‌شود که تپش قلب‌ها را بتپد، اما دیگران، نیز، باید که در ذهن خود دریچه‌ای مشتاق به شعر باز کنند، با ذهنی پذیرا با شعر روبرو شوند، به آن دل دهند تا بتوانند از آن عبور کنند.
هنگام آن است که «باید»ها را از گرده شعر برداریم. بگذاریم شعر، خود نفس بگیرد و برود. بگذاریم شعر، خود، خویشتن‌اش را بیابد. اندیشه‌ای را اگر می‌خواهد، خود به مقتضای ظرفیتش برگیرد و در خویشتن‌اش حل کند. صفات را از شعر برگیریم. چرا شعر خوب و شعر بد؟ یک تپش یا شعر هست، یا نیست. شعر – که با آن، شاعر تبار «خود» و «خودها» را می‌جوید.
برای روبروشدن با شعر، ساده باید بود. داشتن مدارک تحصیلی، لمس شعر را الزام‌آور نمی‌کند. آن آقایان تحصیل‌کرده‌ای که در قطار، دلتنگی‌های یدالله رویایی را از من گرفتند و پس از ورق‌زدنی به‌سنگینی به من بازپس‌دادند، حتا نمی‌خواستند بر سر یک خط شعر تامل کنند. اما در عوض، مادری دبیرستان‌ندیده، همان شعرها را به راحتی می‌خواند و لذت می‌برد. تفاوت در این است که مادر ساده، ذهنی آماده برای پذیرش شعر دارد.
ما مشهوریم به شعردوستی و سرزمین ما مشهور است به شاعرپروری. مورد نخستین را اما من نمی‌پذیرم. بسیاری از آنچه پدرهای ما می‌خوانده‌اند، شعر نبوده، ضرب‌المثل بوده، پندوحکمت بوده، تفنن ردیف‌دار بوده، کلمات حال‌دار بوده. بی‌جهت نیست که پس از پنجاه سال، هنوز بر سر حقانیت نیما جدال می‌کنند. شعر جوان فارسی که جای خود دارد. ما هنوز یک توده‌ی وفادار شعرخوان نداریم، مردم به‌طور پراکنده شعر می‌خوانند. درین‌صورت چگونه پاره‌ای می‌گویند که باید برای مردم و سلیقه آنها شعر گفت؟ می‌پرسم کدام مردم؟ آیا تفنن‌خواهان را هم جزو مردم به‌حساب می‌آورید؟ اگر چنین است، چگونه شاعر راضی می‌شود به سرنوشت شعر – که سرنوشت خود اوست – بی‌اعتنا بماند و برای آن مردم، تفنن بنویسد؟ او، که سرسپرده شعر است چگونه می‌تواند به آب ناسالم باریکه‌ها و اشاره‌های نامطمئن راضی شود؟ و شاعر باید که سرسپرده شعر باشد، به‌ویژه در این زمانه‌ی سلطه وسایل ارتباط‌جمعی.
و بگذار در همین ‌جا، پرسش‌هایی وسواس‌انگیز را که دیری‌ست در من بوده، به تا بازبگویم. اینکه آیا زمانه‌ای که در آنیم، نقشی تعیین‌کننده برای شعر خواهد داشت، و درنتیجه پنجاه سال دیگر، با نگاهی به پشت سرمان، همه‌چیز را دیگرگون خواهیم دید؟ انسان – شاعر در برابر تکنولوژی حاکم بر دنیای ما و دنیای رابطه‌ها، چه خواهد کرد؟ تو هم می‌دانی که چه تفاوت وحشتاکی است بین دیروز و امروز. شاعر این زمان می‌خواهد که همچون شاعران پیشین، چشمی هم به علوم داشته باشد. اما آیا علوم زاینده این تکنولوژی برترین، با علوم حتا در بیست سال پیش، قیاس توانند شد؟ وقتی همه‌چیز در دگرگونی سهمناکی چرخان است، چگونه می‌شود به همان‌گونه که شاعران پنجاه سال پیش – نمی‌گویم صد سال – می‌دیده‌اند، دید؟ و اینجاست که «نگاه» شاعر مطرح می‌شود. می‌خواهم موردی را با تو درمیان‌بگذارم. ببین، من از آزادی دو مرغ عشق در قفس آویزان از پنجره اتاقم مفهومی دیگر دارم. شاعر در صد سال پیش می‌توانست پرنده‌ها را از قفس آزاد کند و شعری هم برای پرواز آزاد آنها بنویسد. اما من، که می‌دانم این پرنده‌ها در قفس به دنیا آمده‌اند، در قفس بزرگ شده‌اند، دنیای آزادی را از یک زاویه محدود دیده‌اند، و اگر آزاد شوند، شاید که بمیرند، نمی‌توانم نگاه خوش‌باوری به آزادی آنها داشته باشم. غریزه؟ به نظر من، این هم تابع است، هم متغیر.
مساله این است که چطور می‌شود «نگاه»ی تازه داشت – نگاهی کاونده که لرزه‌های در راه را حس کند و پلی بزند میان حال و نیامده. این ویژگی را شاخه سالم شعر فارسی دارد. شعر آگاه از مایه‌ی کهن، با هوای این خاک. من، شعر شاعران جوان را – شعری که افراطی‌اش می‌نامند – جوانه‌های این شاخه می‌دانم و دوست دارم. شاید جای‌جای، با ضعف‌هایی همراه باشد، اما همین ضعف‌ها، توانش‌های آن است. و چه غم، اگر شعر اینان چاپ نمی‌شود، و اگر می‌شود، یا به سکوت برگزارش می‌کنند یا مبتذل‌ش می‌خوانند.
شاعر این زمان ما با گستره‌های گونه‌گونی از هنرها و دانش‌ها رودروست. و چه امکانات بسیاری در آنها هست که می‌شود به خدمت شعر درآید: سینما – زبان و تصویر‌هایی که واقعیت می‌یابند، وسیله انفجار فاصله‌های شدنی - ، نقاش – خلوص بعد رنگ حس‌شده - ، شناخت فرم در معماری، موسیقی، دانش کیهانی . . . از تمامی این‌ها می‌شود به سود تعالی زبان شعر فارسی بهره برگرفت.
خواننده‌ها – همسایه‌های تو – نیز باید به ذهن خود تمرین دهند، برای پذیرش و لمس شعر آماده شوند، تا بدینگونه شعر فارسی از وجود یک جبهه نقدگر و تحلیل‌کننده هوشیار برخوردارگردد. درآن‌صورت، داوری‌های شتاب‌زده از بین می‌رود و لغزش‌ها تکرار نمی‌شود.
من چیزهایی را که در خاطرم بود، به تو بازگفتم – تقریبا بی‌آدابی و ترتیبی. اگر «نفس‌زیرلختگی» که ما را با یکدیگر آشنا کرد هم نمی‌بود، بی‌تردید روزی در مسیر رفت سیاره‌ای‌مان، یکدیگر را می‌دیدیم. و من، به شکل نوشته – که حرمت زندگی‌ست – از «ما» با تو می‌گفتم؛ رازهای دنیای بی‌رحم کلمه‌ها را به تو فاش می‌کردم.
و حال، تپش‌های پس از نفس‌زیرلختگی مرا می‌گیری. من حمایل هیچ ادعایی را ندارم. اما پشت این تپش‌ها، مردی را می‌یابی که چشم‌به‌راه‌شان است و، که شب از خواب می‌پرد اگر کسی با تفنن از آنها بگوید. این، آخرین کتاب از من است، مگر اینکه به زمانی دیگر، باز مرا جای دیگر ببینی. و چه خوب است که آن زمان هم، یکدیگر را به جا آوریم.


آبادان - هفدهم آذر 1351
      احمدرضا چه‌که‌نی»


لینک دریافت : تپش‌ها  
احمدرضا چه‌که‌نی / چاپ نخست 1352 / بازسپاری نخست کتابخانه دو-ال، آذر 1394

لینک دریافت: نفس زیر لختگی 
احمدرضا چه‌که‌نی / چاپ نخست 1349 / بازسپاری دُیم کتابخانه دو-ال، آذر 1394


Sunday, July 27, 2014

نمک و حرکت ورید - پرویز اسلامپور / چاپ نخست 1347

                                     
        با این‌همه هنوز
          مرگ را نیا
             موخته
               ام


              سنگ مهدی، هفتاد سنگ قبر
                    یدالله رویایی



«رابطه‌ها [1]

در شعر، كار ما اساساً یك كار زبانى‌ست. مصالح ما، مصالح كلمه است، همان‏طور كه مصالح كار نقاش و یا یكى از مصالح او رنگ است. نقش رابطه را در جاى كلمه‌‏ها نمی‌توانیم فراموش كنیم. یعنى رابطه‏‌اى كه جاى كلمه‏‌ها با هم دارند، و یا باید داشته باشند. این رابطه‏‌ها به جاى كلمه‏‌ها حكومت می‌كنند. چند كلمه بایستى در جاهاى خودشان با هم رابطه داشته باشند. معمولاً مسئله‌‌ی رابطه‌‏ى جاى كلمه‌‏ها براى ما چیز دقیق و خطرناكى‌ست. همان‏طورى كه در نقاشى و موسیقى هم عناصرى هستند كه رابطه سازند و نقشى بازى مى‌‏كنند. این‏ها دیگر معیارها و ارزش‏هاى مشترك زیبایی‏‌شناسى است در هنرهاى زیبا كه خود بحث دیگرى‌ست. و شعر هم خود هنرى زیباست.
گفتم كه این نگاه ماست كه كلمه را تعیین مى‌‏كند و پیش ما مى‏‌آورد، بدون این‏كه ما انتخاب كرده باشیم. یعنى كلمه وقتى كه پیش ما مى‌‏آید از پیش متولد شده است. ما وقتى كه به شى‏ء مى‏‌رسیم، و مى‌‏خواهیم نام یا كلمه‌‏اى را كه بر آن شى‏ء سوار است مصرف بكنیم، پیش از آن‏كه كلمه حضور پیدا كند، مهم چگونگى نگاه ما به آن است. در این مورد ناچارم متنى را بازگو كنم. یادداشتى است با نام «غایتِ اشیا: نوعى دیدن» منظورم از «غایت اشیا» غرض (Finalité) و غایت یك واقعیت (réel) است، یعنى آن چیزى كه در آن سوى شى‏ء هست و اسمش را مى‏‌گذاریم حقیقت شى‏ء و یا مى‌‏گذاریم غایت شى‏ء، و نه منظر شى‏ء (كه البته این كارى با مسئله‌ی «سوررئالیسم» ندارد، و نه ربطى با متافیزیك فلسفى). مى‌‏خوانم:
«در خود شى‏ء شعرى نیست. برعكس شى‏ء سرپوش خفه‏‌كننده‏‌اى براى شعر است. به همین جهت است كه شعر در جایى نشسته است كه شى‏ء به آن نمى‌‏رسد، یعنى نشسته در نهایت شى‏ء، جایى كه شى‏ء هرگز به آن‏جا نمى‌‏رسد، و شاعر است كه آن را كشف مى‏‌كند، و در كشف شعر، شى‏ء به نهایت خود مى‏‌رسد. این كشف، كار مشاهده نیست، كار چشم نیست. چشم براى این‏كه به پشت شى‏ء برسد از شى‏ء عبور مى‏‌كند و آن را پشت سر مى‏‌گذارد، «پشتِ» سر، مثل پشت اثر. مثل تابلوى روى دیوار كه ما را به پشت دیوار مى‌‏برد، و بعد به آن‏كه خودش را در تابلو گذاشته است، یعنى به نقاش. به اثر هم اگر تنها به نگاهى بسنده كنیم به زندگى اثر نگاه كرده‌‏ایم، و به سرگذشت آن، و نه به نقاش و به آن‏كه ما را به پشت اثر مى‏‌برد. آن‏چه در اثر هست بین من و اثر هست، در فاصله است. جداشدن از اثر، شناختن اثر است، نه گم شدن در آن. این طرز برخورد با شى‏ء یك خطاب خالى است كه خلاء شى‏ء را پر مى‌‏كند، مثل هوئى در كوه، كه از پژواك خودش پر مى‌‏شود. به شى‏ء كه نگاه مى‌‏كنم شى‏ء را گم مى‏‌كنم. این دیگر یك مشاهده‌ی معمولى نیست. مشاهده را همه مى‏‌كنند، مشاهده را همه بلدند. شاعر معمولى وقتى كه مى‏‌بیند، عادت چشم خودش را دنبال مى‌‏كند. اما شاعرى كه خرق عادت مى‌‏كند شعر را در چیزهایى كه نمى‏‌بیند، مى‏‌بیند. یعنى همان وقتى كه شاعران سطح، دنیاى دیدنى‌‏هایشان را تصویر مى‏‌كنند، شاعر حجم تصویرى از ندیدنِ دنیا مى‏‌دهد. در این‏جا «سطح» را دست‌كم نمى‏‌گیرم، بلكه در معناى لغتى آن (سطح) مى‌‏گیرم، یعنى در معناى حقیقى و هندسى آن، كه در این معنا شاعران سطوح لزوماً شاعران سطحى به معنى مجازى كلمه نیستند، و تواناترین آنان، به علت اشرافى كه بر زبان دارند، و به علت تسلطى كه بر بازى با سطوح دارند، گاه فراتر از مسیر مستقیم چشم مى‌‏روند، و در این بازى با سطوح گاه برخوردِ دو سطح (حجم) آن‏ها را به رویت دیگرى از جهان مشاهده‏‌هایشان مى‌‏رساند، به دیدنى دیگر، و یا حتا به زبانى دیگر، كه شاعر خود یكسره از آن بى‏‌خبر بوده است. آن‏ها سطوح‏شان را به رویا مى‌‏دهند و رویاهاشان را به جهان، و در این بى‏‌خبرى از جهان تصویرى مى‏‌گیرند كه لنگر در تصویرى دیگر دارد كه خود حلقه در تصویرى دیگر زده است، و در این داربست تصویر علامتى از دنیا به ما مى‌‏دهند كه علامت دنیاى امروز ماست. نوعى دیدن است، و شاعران واقعى را همین نوعى دیدن، همین جادو، شریك سرنوشت جهانیان مى‌‏كند، بى‌‏آن‏كه خود بدانند كه در این كارشان نه سفارش است و تصمیم، و نه تعهد است و تسلیم. چه‏‌طور مى‌‏شود بدون عبور از ظاهر به باطن رسید. براى رفتن به بطن نمى‌‏شود از ظاهر غافل شد، چرا‌كه عمق لزوماً براى مقابله با سطح نیست و براى رسیدن به عمق نباید به سطح خیانت كرد.»

در این متن كوشیده‌‏ام تا رابطه‌ی خودمان را با جهان خارج و با آن چیزى كه در اطراف ما هست به نوعى توصیف كنم، و نشان دهم كه چگونه به چیزى كه غایت شعر است برسیم. وقتى به غایت شى‏ء برسیم آن چیزى را كه نگاه ما كشف مى‏‌كند و به ما مى‌‏دهد دیگر آن چیزى نیست كه ما معمولاً در منظر شى‏ء مى‌‏شناسیم، و یا همه مى‌‏شناسند. در حقیقت دوره‌‏اى از زندگى شعرى من، مثلاً دوره‌ی «لبریخته‌‏ها» و دوره‏‌اى كه مربوط به ده سال اخیر مى‌‏شود، نوعى نگاه كردن و تجربه‌ی نگاه است، از این نظر كه به زندگى دیگر كلمه‌‏ها برسم، به واژه‌‏هایى برسم كه با مأموریت دیگرى به سراغ من مى‏‌آیند. مسئله سهم دیدن ما هست در تكوین فعل، و در تكوین تصویر (image)، یعنى تصویر كه ماده‌ی اولیه‌ی زبان ما را مى‌‏سازد، و یا مایه‌ی اولیه را. زبان‏هاى بى‌‏تصویر زبان‏هاى بى‌‏مایه‌‏اند، فقیرند. و این تصویر وقتى تأمین مى‌‏شود كه نگاه ما واژه معهود را، و آن‏چه را كه در انتهاى شى‏ء نشسته است، به ما مى‏‌دهد. و این بعد دیگرى از كلمه است كه زبان را مى‏‌سازد، زبان به معناى «كاربرد زبان» (langage)، نه به معناى خود زبان (langue)، زبانى كه در داخل یك زبان طرح مى‏‌شود و نوع گفتن و نوشتن، و زندگى با واژه و رفتار با زبان است. بنابراین، ما به شیوه‌‏هاى مختلف مى‌‏توانیم جاى كلمه را پیدا كنیم و به تصویر برسیم. در این‏جا آن‏چه را كه گفتم به این صورت خلاصه مى‏‌كنم:
1- وزن و موسیقى كلمات.
2- تكیه‏‌ها.
3- مفهوم‌‏ها.
4- رابطه‌‏ها.
5- و سهم نگاه ما به جهان.
آن‏چه را كه مطرح كردم كارى‌ست كه یك تربیت حجمى‌ست. در نقد معاصر، معمولاً شاعران شعر حجم هستند كه چنین طرز رفتارى را با كلمه دارند. البته مسئله «پلاستیسیته»ى قطعه در بدنه‌ی آن، خود بحث دیگرى‌ست كه ما در این‏جا وارد نمى‏‌شویم، كه این مربوط به قلمرو معمارى قطعه مى‌‏شود، و خود حكومت دیگرى‌ست بر جاى كلمه‏‌ها و رابطه‏‌هاشان.»


***

دفتر «نمک و حرکت ورید» پرویز اسلامپور، در دیماه 1347 چاپ شده. ما این کتاب را با همان شمایل نخستی بازسازی کرده برای بازسپاری آماده ساختیم.

دریافت کتاب 

                    
       (لینک جایگزین)   


شعر پرویز اسلامپور
چاپ نخست دیماه 1347
بازسپاری نخست مردادماه 1393
نشر الکترونیک دو – ال Do-Library





[1]  از «جای کلمه»، کتاب "عبارت از چیست"، یدالله رویایی، انتشارات آهنگ دیگر، 1386

Monday, July 7, 2014

آوازهای پشت برگها؛ حسین رسائل / چاپ نخست 1347




اشاره.


         «آوازهای پشت برگها» نخستین دفتر شعر حسین رسائل است. سال ۱۳۴۷، در انتشارات روز چاپ می‌شود. رسائل که نقاشی هم می‌کرد، ابتدا در هنرستان نقاشی پسران تهران تعلیم می‌بیند، سپس وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای تهران می‌شود و بعد‌تر نیز ـ حدود سالهای ۱۳۵۰،۵۱ـ دو، سه سالی به آمریکا می‌رود و به تحصیل سینما و نقاشی می‌پردازد. پس از بازگشت به وطن،‌ به واسطه‌ی کتاب «آوازهای پشت برگها» با فریدون رهنما ـ که آن سال‌ها در تلویزیون ملی بود ـ آشنا شده و به گروه «ایران‌زمین» می‌پیوندد و زیر نظر رهنما مشغول پژوهش و فیلم‌سازی می‌شود.


    پیش از آن سال‌ها، در حلقه‌ی دوستانی زیست می‌کند که مهم‌ترین آن‌ها محمدرضا اصلانی است. دفتر چاپ‌شده‌ي «آوازها و مقامه‌ها» گزیده‌ای است از دوره‌های گوناگون شعری‌ی شاعر که پس از درگذشت وی، به همت دوست دیرینه‌اش، محمدرضا اصلانی، در سال ۱۳۸۵ توسط نشر مشکی منتشر گردیده است.

    اما شروع فعالیت‌های ادبی رسائل به پیش از سال ۱۳۴۷ باز می‌گردد. با دوستان و نزدیکان حلقه‌ای را تشکیل می‌دهند که همگی فارغ‌التحصیل دانشکده‌ی هنرهای زیبا بودند و شعرهایشان را در سال ۱۳۴۴، در کتابی تحت عنوانِ «شب‌های نیمکتی، روزهای باد» چاپ می‌کنند. از میان اعضای این گروه می‌توان از مهدي سحابي، حسين رسائل، منوچهر صفرزاده، فرشيد ملكي و قدسي قاضي‌نور نام برد.

«چيزي كه براي ما در آن زمان مساله بود، علاوه بر ايماژيست‌هاي انگليسي و فرانسوي، پلاستيسيته تصوير بود. نه اينكه يك تصوير، صرفاً ادبي باشد. بلكه يك تصوير چگونه يك فضاي ملموس بصري ايجاد كند. من شخصاً روي اين مساله كار مي‌كردم و چندان ارتباطي هم با اين گروه نداشتم. هر چند كه دوست‌شان داشتم. من اصلاً يك شاعر محفلي نبودم. من با گروهي از بچه‌های دانشكده‌ی هنرهاي تزييني بوديم و بعد هم جدا شديم و همان گروه هم بودند كه كتاب «شب‌هاي نيمكتي، روزهاي باد» را منتشر كردند. يعني نفري صد تومان گذاشتند و اين كتاب منتشر شد.].. [ما در سال 45 با نام «موج نو» مواجه شديم. اين شعرها محصول سال‌هاي 41 تا 43 است. بهار 44 كتاب «شب‌هاي نيمكتي...» منتشر شد. من اصلاً فكر نمي‌كردم كار مدرني انجام مي‌دهم.» («دیدن جهان مرا منقلب می‌کند» گفت‌وگو با محمدرضا اصلانی/ روزنامه‌ی اعتماد، سه شنبه، 29 شهريور 1390 - شماره 2265)

   پس از کتاب «شب‌هاي نيمكتي...»، دو شعر دیگر از حسین رسائل به نام‌های «طرح ۱و ۲»، در «جزوه‌ی شعر» شماره‌‌های ۷و۸، در مهر و آبانِ سال ۱۳۴۵ و زیر نظر اسماعیل نوری‌اعلاء چاپ می‌شود.
   اما رسائل در سال ۱۳۴۷ و پس از چاپ کتاب «‌آوازهای پشت برگها» توجه جامعه‌ي ادبی و اصحابِ شعر مدرن ایران را به خود جلب می‌کند: ابتدا دوست نزدیک او، محمدرضا اصلانی در شماره‌ی اول «کتابِ روز» در شهریور همان سال، نقدی بر کتاب رسائل می‌نویسد.(«نقدی بر مجموعه‌ی موج نوئی حسین رسائل با نام آوازهای پشت برگ‌ها»، محمدرضا اصلانی/شماره‌ی اول کتاب روز، شهریور ۱۳۴۷)

یدالله رویایی در مصاحبه‌ای با مجله‌ی فردوسی در همان سال، در معرفی چهره‌های درخشان شعرِ «موج نو» و سپس درباره‌ی «‌آوازهای پشت برگها»، چنین می‌گوید:

«در بین این نسل چهره‌های درخشانی هستند. مثلاً احمدی و الهی و اردبیلی. ]... [و اگر دقیق شویم و بخواهیم از تلاش‌های تازه‌تر حرف بزنیم، به گروه «شعر دیگر» و در آن میان به پرویز اسلامپور می‌رسیم.]...[ یا از شخصی به نام رسائل یاد کنم که کتابی از او دیدم که حکایتی داشت از آن شیفتگی‌ و از آن اسارت با جرقه‌هایی از به ‌دنبال آن دویدن.» (مجله‌ی فردوسی، شماره‌ی ۸۹۶، هفتم بهمن ۱۳۴۷)

اما اسماعیل نوری‌اعلاء که پیش‌تر بانی‌ی چاپ شعرهای رسائل در جزوه‌های شعر شده بود، در مجله‌ي بازار ـ که یکی از دو مطبوعه‌ی شهر رشت تا پیش از انقلاب بود ـ در خلال گفتگویی با شهرام شاهرختاش، چنین به مسئله اشاره می‌کنند:

 شاهرختاش - «فکر مي‌کنم حدفاصلی هست بین شعری که به نثر نوشته شده و قصه‌ای که منثور است. و این تفاوت در ذات شعر و قصه است. شعری که منثور است همیشه در این خطر است که به صورت قصه یا یک انشاء و توصیف درآید. مثلاً من بسیاری از مطالب کتاب «آوازهای پشت برگها»ی حسین رسائل را دارای منطق شعری نمی‌دانم.» (از گفتگوی اسماعیل نوری‌اعلاء با شهرام شاهرختاش، مجله‌ی بازار رشت، شماره‌ی ۳۴،‌ بهمن ۱۳۴۷)

    دو ماه بعد اسماعیل نوری‌اعلاء در کتاب «صور و اسباب... » در بابِ «مشکل‌سرایی» در شاخه‌ی نااصیل موج ‌نو می‌نویسد. او قسمتی از جریان موج نو را به «موج نوِ مشکل‌» معرفی می‌کند و آن‌ها را «اصیل» نمی‌داند و در توصیف این تقسیم‌بندی‌ی شخصی، چنین‌ می‌گوید:

«اگر در شاخه‌ی اصیل موج نو، کوشش در به وجود‌ آوردن وسایل ایجاد رابطه همچنان برقرار است، در این شاخه‌ی دوم [موج نوی مشکل] شعر به صورت مشکل و نامفهوم و اصم درآمده و گاه ایجاد رابطه با آن غیرممکن می‌شود. [...] اولین کسی که در این راه قدم می‌زند بیژن الهی است. [...] پس از او می‌توان از بهرام اردبیلی، پرویز اسلامپور، هوتن نجات، حسین رسائل و حمید عرفان نام برد که هر یک در راه این مشکل‌گوئی به شدت افراط‌کارند.» (صور و اسباب در شعر امروز ایران، اسماعیل نوری‌اعلاء، صص ۳۱۹ - ۳۲۰. انتشارات بامداد، فروردین ۱۳۴۸)

   طرح روی جلد کتاب اثر منوچهرصفرزاده، مشهور به مش‌صفر است. مش‌صفر از شناخته‌شده‌ترین طراحان و نقاشان معاصر است که همچنان پس از 40 سال مشغول به کار است و در طراحی و نقاشی فیگوراتیو و اکسپرسیونیستی صاحب سبک است. برای فیلم «شطرنج باد»ِ محمدرضا اصلانی طراحی لباس کرده است. او از دوستان نزدیک حسین رسائل از دوران هنرستان نقاشی بود و طرح روی جلد «آوازهای پشت برگها» و احتمالن چند کتاب شعر دیگر در آن سال‌ها، اثر اوست.
به ضمیمه‌ی بازنشر الکترونیکی‌ی این کتاب، دو عکس پرتره از حسین رسائل که مربوط به سال‌های انتهای دهه‌ی 40 شمسی و همزمان با انتشار دفتر «آوازهای پشت برگها»ست، و همچنین دو تصویر از آثار نقاشی‌ی وی قابل دسترسی است. یکی از نقاشی‌ها مربوط به دوره‌ی مدادرنگی‌های اوست، که امضایش سال 68 است ـ و در گالری نشر نقره در همان سال‌ها نمایشگاهی از آن دوره‌ی کاری برپا می‌شود ـ و دیگری مربوط به دوره‌ای‌ست که با الهام از پرده‌های نقالی قهوه‌خانه‌ای و داستان‌های مذهبی‌ تصویر شده است. این اثر امضا ندارد ولی مربوط به نیمه‌ی دوم دهه‌ی هفتاد شمسی تا پیش از درگذشت‌ شاعر در سال 81 است.

حسین رسائل در سال ۱۳۲۱ متولد و در سال ۱۳۸۲ چشم از جهان فروبست.

«اگر می‌آمدم ــ همه چیز تمام می‌شد ــ چون هم‌اکنون که هستم و همه چیز  تمام  شده‌ است   ــ  در هر حال چیزی نخواهد ماند ــ »

خواندنِ «آوازهای پشت برگها» پیش از آن‌که ذهن را به یک وضعیتِ «شعرخوانی» دعوتی باشد، قدم‌زدن است؛ پیاده‌روی ست با شاعر، کنار شاعر،‌ در زیر و سطح بوم نقاشی‌شده‌ی او، در کوچه‌های مدینه‌ی نه‌چندان فاضله‌ی او، که باید آن را در یک شبِ هول، گشت و گشت و دستِ آخر از آن «برای زیارت خدایی عازم شد»: «و تو داری توی ذهن راه قدم می‌زنی.»

زبانِ «آوازهای پشت برگها»، از حیث نشانه‌شناسی‌ی روایت، دچار سرگیجه‌های قدوسی است. شاعر/راوی چنان رسولی مبعوث، زرتشت‌گونه از کوه پایین می‌آید، به راه می‌افتد و دست خواننده را می‌گیرد، می‌برد به برهوت خشک سورئالیستیک فانتزی‌هایش؛ به مهمانی پیامبران در جنگلِ سیاه و سردِ سیاره‌ای، که درختان‌اش راه می‌روند؛ چنان که در شب تولد یوحنا معمدان:

   The popular belief was that the night before the Ivan Kupala's Day (St.John Baptist's Day) trees would move from place to place and talk among themselves; animals and even herbs would also talk to each other, because that night they would obtain magic power. (See more)

«در ماه‌های سخت پنجره
شب‌ها درخت نمی‌خوابید
و در کنار چاه قدم می‌زد»
(آوازهای، پشت برگها، حسین رسائل)

در تمام‌وقتِ مساحی‌ی این ارض نیمه موات، تمامی عناصر و یافته‌ها و دیده‌ها به پیروی از شاعر برخاسته و با وی قدم زدن همراه می‌شوند؛ تا خواننده که آخرین رسیده‌ی این قافله است، نیز. شعر رسائل پیش از آن‌که خوانده شود، به خوانش جهان برمی‌خیزد و از خوانش خویش می‌گریزد. پیچیدگی‌های زبان شعری همراه با فرم غیر معمول نوشت و تقطیع نامعمول بندها و سطرها (نگاه کنید به شیوه‌ی فاصله‌گذاری‌ها و خطوط تیره‌ی فواصل، به مثابه‌ی پایان‌بندها) و ارجاعات مدام و مداوم به آرکی‌تایپ‌ها، اسطوره‌ها و شخصیت‌های روایات مذهبی، متن را برخاسته از سیر و سلوکی دقیق و شاعرانه در متون مذهبی کهن و کتب قدسی معرفی می‌کند. به نظر می‌رسد روایاتی از قصص‌الانبیاء، و همین‌طور نسخ کهن تفسیر قرآن، مانند «تفسیر قرآن پاک»، «کشف‌الاسرار و عدةالابرار» میبدی (منسوب به متن عربی خواجه عبدالله انصاری)، ترجمه‌ی تاریخ طبری و متونی از این دست، بیشترین تاثیر را بر ساز و کار دفتر موجود داشته است. به نمونه‌های تطبیقی زیر دقت کنید:

«پس یونس علیه السلام بلب کشتی شد و خویشت را بآب اندر افگند. خدای عز و جل آن ماهی را فرمود که فرو برش» (تاریخ بلعمی)
«ماهیانی که یونس را در یاد داشتند ـ و گوش‌شان از دعاها پر بود ـ»
(آوازهای، پشت برگها، حسین رسائل)

«و كاروانى آمد پس آب‏آور خود را فرستادند و دلوش را انداخت گفت مژده اين يك پسر است و او را چون كالايى پنهان داشتند و خدا به آنچه مى‏كردند دانا بود» (تفسیر قرآن پاک، به کوشش دکتر علی رواقی)
«و چاه را که قصه‌ی شبهای روشن خود را می‌خوانَد
و دلو که ــ حکایت یاران رفته را می‌گوید»
(آوازهای، پشت برگها، حسین رسائل)

«هدهد نازى بكرد و گفت: يا خليفة اللّه، چنين نشايد، مرا بر جاى علما بايد نشاند تا علم گويم و تو سماع كنى» (تفسیر سورآبادی، ص 124)
«اگر با هدهدی هم می‌آمدم ــ سرم را به سنگ می‌کوفتم ــ تا هیچ نگویم ــ»
(آوازهای، پشت برگها، حسین رسائل)

«و عصايت را بيفكن پس چون آن را همچون مارى ديد كه مى‏جنبد پشت گردانيد و به عقب بازنگشت اى موسى مترس كه فرستادگان پيش من نمى‏ترسند» (قرآن 10:27)
«تو هنوز از مار می‌ترسی ــ»
(آوازهای، پشت برگها، حسین رسائل)

«و تو چه دانی که چیست شب قدر؟» (قرآن، 2:97)
«وَالْعَصْر/ إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْر» (قرآن 1-2: 103)
«به عصر
گاهی که درختان تبریزی
برگ برگ
به شب می‌نشیند ــ»
(آوازهای، پشت برگها، حسین رسائل)

و البته حیف است که این سطر را هم همین‌جا مرور نکرد:

                           «به عصر        که چشمهای تو خُسران داردـ»
                                                              (بیژن الهی، به علی)

   «آوازهای پشت برگها» را مثل یک شعر بلند باید خواند. جرقه‌ای است، بر تل خاکستر خاموشی که دردهای شوخگن بشری را پوشانده‌ است. هنوز هم رد جاندارِ قصی‌شده‌ی شعر را بر این خاموشی دور می‌توان یافت که مانده تا امروز، و هنوز داغ است. قدم می‌زند هنوز و یگانگی می‌کند.

«تو  دوست منی ــ و عجیب مزوری ــ او ابلهانه دشمنی می‌کند ـ»


ارژنگ آقاجری، خردادماه ۱۳۹۳


            دریافت کتاب : آوازهای پشت برگها
          شعر حسین رسائل
          چاپ نخست 1347
          بازسپاری نخست تیر 1393- کتابخانه دو-ال


(خوانش چند از شعرهای این مجموعه با صدای ارژنگ آقاجری)