Tuesday, June 11, 2013

زندگی طوفانی (خاطرات حسن تقی‌زاده) / چاپ نخست 1368


                                                                 کسی  کو  هوای  فریدون کند 
                                                                 سر از بند ضحاک بیرون کند
                     - فردوسی


"هر ملتی که نخواهد تمدن عصر و دوره خود را قبول و اخذ نماید محکوم به زوال و انحطاط است و از میان خواهد رفت و به دست ملتهای متمدن محو و منقرض خواهد گردید." – از "تحقیق حالات کنونی ایران و یا محاکمه تاریخ"، تقی‌زاده (به روایت محمدعلی جمالزاده)


یادداشت - 

از نگون‌بختی‌ی ما فرزندان انقلاب، یکی این که آشنایی‌مان با تاریخ هم‌روزگار ایران، از فیلتر تنگ و کوژ موافق و مخالف نظام سیاسی موجود گذشته و اندریافت ما از گذشته را یا چنان مخدوش کرده که از خیر دانستن‌ش گذشته‌ایم و یا چنان جانب‌گرا و تنگ خواسته، که از مجرای آن، باز از خیر دانستن آن گذشته‌ایم. بدیهی‌ست که تاریخ تنها محدود به رخدادهای سیاسی نیست و مجموعه‌ی‌ست از کنش‌ها و رفت و آمدهای میان رویدادهای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و هنری. نمی‌شود یک پهلوی ماجرا را گرفت، و از دقیق شدن به زوایای دیگر، غفلت کرد و دانستن همه را در دوره‌ای کوتاه متوقع بود. این هم هست که متولیان آموزش پس از انقلاب هرطور که خواسته‌اند دست برده‌اند به تحریف و تغییر. همه‌ی فعالین و متفکرین سیاسی، اجتماعی، فرهنگی گذشته و درگذشته در کتابهای تاریخی که در مدرسه‌ها می‌آموزند بدسگال و منحرف و جاسوس و فراماسون و خیانتکار بوده‌اند و یکباره به مرحمت باری‌تعالی ورق برگشته، دلسوزان ساعی خادم صادق مردمی از ناکجا افتاده‌اند به نجات فرهنگ و "ملت". به علاوه، باقی‌مانده‌ی مخالف پس از انقلاب هم، با انواع و اقسام گرایشات، از آنجا که بی از تعصبی نبوده‌اند – و لابد نمی‌توانسته‌اند که نباشند – توی همه‌ی این سالها همانی را بازتولید کرده‌اند که طرف دیگر؛ به عبارت بهتر: جمهوری اسلامی و اپوزیسیون آن، هماره مکمل یکدیگر بوده‌اند و در این همدستی، برهم‌افزای خشونت و ترور و تعصب و تنفر. این انبازی را می‌توان حتا در زندگی روزمره فرنگ‌نشین، چه کوچیده به زور تبعید، چه مهاجر به خواست، ردیابی کرد؛ یعنی او همان نگاه بسته را، همان ویژگی‌های دیکتاتورمآبِ ولایت‌مدار را، که همه‌ی حقیقت در چنته‌ی اوست، در کلونی‌ها و اجتماعات کوچک و بزرگتر وطنی تکرار می‌کند و به همین ترتیب، گوش شنیدن صدای دیگر، تاب تحمل دیگری را ندارد. اینطور آدم را عجب می‌آید از این همه هیاهو که حکومت موجود، غارتگر و دزد و قاتل و سرکوبگر و مزدور است. البته که این واقعیتی‌ست. اما معنی‌اش نه الزامن که این هر چه هست، بافته و تنیده، موقوف به پیشنه‌ای نیست. یافتن نمونه‌های تاریخی فراوان بر صحت این مدعا، کار دشواری نیست. از رفتار عمومی ایرانیان با بابی‌ها در زمان محمدشاه قاجار و ناصری (که امیرکبیر طلایه‌دار آن بود) تا غارت و چپاول اموال و املاک شخصی بسیاری از متمولان و صاحب‌منصبان دوره پهلوی پس از انقلاب، دو گواهی‌ست که بی هیچ زحمت پژوهشی و تحقیقی برای شرمندگی ما از خودمان کافی‌ست. تاسف‌بار اینکه همین حالا هم، سخت نیست پیدا کردن کسانی، چه مخالف چه موافق، که برای هر دوی آن وقایع شوم، توجیهی دارد، که نه تنها وجدان خود را آرام کند، بلکه بی‌شرمانه خواست تنزیه آن را می‌پروراند و در بهترین حالت، با پس راندن امثال این نمونه‌ها، در حافظه‌اش، مواجهه با واقعیت آن را به تعویق می‌اندازد. طنز تلخ ماجرا این که برای این رفتارمان اسم هم گذاشته‌ایم: ایرانی فراموشکار است و حافظه‌ی تاریخی ندارد! و انگار با بار کردن این ویژگی به هویت‌مان، خود را خلاص کرده، عبور می‌کنیم.
از طرف دیگر عین همین رفتار را با مفاخرمان هم کرده‌ایم. تا عرش بردن یکی، و بر زمین سخت کوبیدن دیگری. یکی بشود مصدق، یکی بشود ضیاء طباطبایی. و آنقدر این زیاده‌روی‌ها شدید است که انگار هرگز نمی‌شود از فاصله ایستادن و نگریستن از پرسپکتیو دیگر. به قول آقای آرش جودکی در مقاله‌ای که به بررسی پیوند دوره رضاشاه با جنبش مشروطه پرداخته "مدت زمان سپری شده از دوران رضاشاه آنچنان فاصله‌ای با ما دارد که داوری تاریخی در مورد کارنامه‌‌‌‌ سیاسی او را امکان‌پذیر سازد. اما حساسیتی که پرداختن به رضاشاه و دورانش برمی‌انگیزد، چنان از این فاصله می‌کاهد که گویی کسی که از زمان کناره‌گیری‌اش هفتاد سال می‌گذرد، همروزگار ما ست".
اما این همه‌ی ماجرا نیست. دیگرچه که نباید از آن غفلت کرد، پرورش نسل جوانی‌ست که به فرمان ارتش بیست میلیونی بنیانگزار جمهوری اسلامی زاده شد و در چمبره‌ی نظام اصولگرا/فاندامنتال او و حواریانش آموزش دید. اینکه در میان همسالان من، معدود کسانی از دل آن مدارس با آموزه‌های شدید مذهبی/انقلابی بیرون آمده‌اند بر همان شوریده، اگرچه ضرورت سیستمی‌ست؛ در چشم متولیان آن، زایده‌ی حرامی، آفت محصول‌ و البته ناگزیر است(لابد به اقتضای طبیعت!). همانا با نادیده انگاشتن این نسل با چنین مختصاتی، اگرچه در بزنگاهی به خیابان هم بریزد و طلبی داشته باشد، تحلیل وضع موجود و آینده معلول و ناتوان است. این انگاره‌ی ساده‌دلانه‌ای‌ست که جمهوری اسلامی در تربیت نیروی انسانی کارآمد برای ادامه‌ی حیات خود موفق نبوده. نگاه تیزبین حتمن متوجه این خواهد بود که "کارآمدی" را خود آن مجموعه‌ی حاکم تعریف کرده و می‌کند و به گمان نگارنده، این مجموعه، در این چیدمان، به اندازه‌ی نیاز خودش، آنقدر هوشمند بوده که پویایی‌اش را حفظ کرده باشد.
با این همه، قدر مسلم اینکه نگاه ذات‌گرا به تاریخ و فرهنگ مردمی راه بر هنر، خلاقیت و هر برون‌رفت بندد. اینطور است که بازخوانی و باز پرداخت به احوال و افکار اندیشمند مدرن متقدم، ضرورتی‌ست تا آن نگاه زورمند، چیره نیاید؛ که اگر آمد، آنچه بماند جز همین شکل انفعال امروز ما، آورده ندارد، جز تباهی.

دوم.
حسن تقی‌زاده، یکی از آنهایی‌ست که فکر و منش و زندگی‌اش، با همه فراز و نشیب، آموزگاری‌ست. همین که دانشمند ارجمندی چون ایرج افشار، قسم عمده‌ی حیات علمی‌اش را وقف نشر آثار و اسناد تقی‌زاده کرد، گواه این مطلب بس است. شتاب و شدت زندگی تقی‌زاده و بسیار از همنسلان او را می‌شود در خلال یادداشتهای خاطرات تقیزاده مشاهده کرد. این هم قابل مشاهده‌ست که ایرانی در این صد و اندی سال گذشته به سرعت در پیمودن فاصله‌اش با مدرنیسم کوشیده و بدیهی‌ست آفت چنان سرعتی، واپس‌ماندگی‌ست که حکایت از فقدان هارمونی ارگانیک دارد. این فقدان فی حد ذاته نمایانگر چیزی نیست جز که از برخورد تضادهای بنیادین، آنچه پیشینه‌ی مطول دارد، سر دیگری را می‌شکند. برای همین در نمودار کلیت‌محور تاریخی، این صدسال، کاهیده به عطفی خواهد شد در دوران آینده. اما همین نگاه، اگر فراگیر شود، پی‌آمدِ آن انفعالی‌ست نه در گروِ جبر تاریخ، که به کاهیدن نقش و ارزش فرد اجتماعی. دهخدا و تقی‌زاده و علاء و قوام و فروغی و بسیار دیگر چون اینان، نه فقط در سیاست، نمونه‌های باورپذیر انسان فعال‌اند که در تعامل با "خود" و جهان‌شان، تسلیمِ اندوه واقعیت نشده، شکلی از مقاومت را منش خود ساختند در جستجوی آزادی و کرامت انسان که ناقض آن نگاه پس‌رونده و خموده‌ست. همین است که بازخوانی زندگی و خاطره‌ی ایشان، به خودی خود، همدست‌وکارِ امید می‌شود. اینکه تقی‌زاده و دوستانش در غربت ، غربتی که فهم آن برای امروز ما بسیار دشوار است، در فقدان وسایل ارتباط جمعی از قبیل تلفن و انترنت و دیگر ازینها، از پای ننشستند به طلب باورهایشان، "کاوه" نشر کردند و از جهات مختلف به تماشای خودِ تاریخی و فردی‌شان ایستادند، متضمن ایمانی‌ست سخت به اصالت عقلانیت و مبارزه با جهل و خرافه و ممارست در این همه وجه افتراقو همان مرز باریکی‌ست که امثال تقی‌زاده با گذشتن از آن از سیاست‌پیشگی فرامی‌رود. قدر مسلم دریافت و فریافت امروز ما همان نیست که آن روز آنها، اما نقد به اضافه و انضمام متن معنادار می‌شود.   

سوم.
کتاب "زندگی طوفانی (خاطرات حسن تقی‌زاده)"، که یکی از مجموعه‌ی کتابهایی‌ست که به کوشش ایرج افشار درباره یا به قلم تقی‌زاده گرد آمده، ابتدا در سال 1368 در یک مجلد به همت انتشارات علمی چاپ شده و سپس‌تر در سال 1372 به افزوده‌ی مدارک و اسنادی در سه جلد. بعدتر هم، از حافظه می‌گویم و تاریخ دقیق به خاطرم نمی‌آید، یک بار دیگر تجدید چاپ شد که اجازه‌ی پخش نیافت. مدتهای مدیدی پی‌اش گشته بودم برای بازسپاری به این کتابخانه. تا بالاخره دوست عزیزی، آن را در کتابخانه‌ای در امریکا یافت، اسکن کرد و روانه ساخت. متاسفانه، به خلاف رسم همیشه‌ام، نتوانسته‌ام این را دوباره تایپ کنم؛ بنابراین همان نسخه اسکن شده را با دستکاری و کاستن حجم، که طبیعتن از کیفیت کاسته (و جاهایی اگر سایه دارد هم این است هم که عکسها لرزش داشته ولی خواناست به هرحال) اینجاسپاری می‌کنم. به علاوه این وعده را بدهم که در آینده نزدیک یک دو مجموعه دیگر از و درباره‌ی او را اینجاسپاری خواهم کرد.

                                                                           
                                                                               امیر حکیمی
                                                                              خرداد 1392


به کوشش ایرج افشار
چاپ نخست 1368، نشر علمی
بازسپاری نسخه اسکن‌شده Do-Library، خرداد 1392

Monday, April 22, 2013

هشتادودو شعر از بیژن الهی



در وقتِ مرگ  برای مرگ
لایق تر از من
هیچکس نبود


عقربه در چشم، طرح و تراش ِ بالای سنگ است. و در پائین، درخت کوچکی در رقص، شاید تاک در چرخ ِ شمس.   
درون مقبره: جعبۀ ابزار، قلم، دوات، و قاب خالی ِ بیژن که گفت: در زیر خاک، انسان تأسفی‌ست.

                                               سنگ بیژن از "هفتاد سنگ قبر"، رویایی

اشاره - 


هشتادودو شعر از بیژن الهی

شعرهای این مجموعه به جز چند شعر آخر، همگی شعرهایی‌ست که بین سالهای 1343 تا 1353 در نشریات مختلف و دو کتاب «شعر دیگر» منتشر شده است با این توضیح که شعرها بین سالهای1341 تا 1350 سروده شده‌اند.
تقریبن همه‌ی شعرها از روی متن چاپ شده تایپ شده‌اند به جزء چند شعر، مثل 4 شعری که در جزوه‌ی شعر شماره 9 منتشر شده است که این شعرها از روی مجموعه‌ای (شش شعر بلند از بیژن الهی) که آقای امیر حکیمی چند سال پیش در Do-L ارائه کرده بودند تایپ شده است همچنین شعر آخر که اول بار فکر می‌کنم آن را در سایت دوات دیدم.
در مورد رسم‌الخط این مجموعه:
1-   سعی شده است رسم‌الخطِ شعرها مطابق با متن چاپ شده شعرها باشد.
2-   کلماتی مثل: خواهش، خویش، خواندمت، خواب، خواهر، استخوان، خواهد و کلمات مشابه اینها در بعضی از شعرهای الهی به صورت خاهش، خیش، خاندمت، خاب، خاهر، استخان، خاهد آمده است و رسمالخطِ بیژن الهی است.
3-   «می» گاهی به فعل چسبیده آمده است و گاه جدا. به این ترتیب، مثلن «میآید» با تکیه روی «آ» ادا میشود و«میآید بدون تکیه.

از آقای غلامرضا صراف و آقای مهدی یزدی که به نحوی در کامل‌تر شدن این مجموعه نقش داشته‌اند تشکر فراوان دارم همچنین تشکر دارم از آقای امیر حکیمی که شعرها و ترجمه‌هایی از الهی و دیگران را تاکنون در Do-L در دسترس دوستداران شعر و ادبیات قرار داده‌اند.
                                                               
                                                                    محمدحسن موثق


یادداشت -

یکم.
الاهی که مرد، توی هواپیما به خواندن "On The Road" کروآک بودم؛ فراز روسیه. نگرانی و اضطراب سفر را با آن معلق می‌خواستم (I was far away from home, haunted and tired with travel […] but I had to get going and stop moaning). مردم، اغلب مست و خندان، بیشتر گرجی و ارمنی، کمتر روس؛ را تماشا می‌کردم و دلم می‌خواست با کسی حرف بزنم. کسی که نبود. زبان هم که نمی‌دانستم. همینطور الکن، می‌رفت و دل سقوط می‌خواست. همیشه توی آسمان، خیره‌ی ابر، خیال پریدن می‌آید، هوس و هراس افتادن؛ افتادن و نفهمیدن زبان هوایی که تو-ش می‌افتی. ناشناخته. کتاب را بستم و کاغذ برداشتم همین را بنویسم: بی‌زبانی و غربت.
طیاره که نشست، بیرون رفتنا، زیبای مهماندار خندان گفت صورت بپوشان. کج نگاهش کردم. سرد است. گفت. گوش نکردم. پا گذاشتم بیرون، یخ زد بینی‌م، چشم‌هام، یخ زدنی که می‌سوخت. سوختم، پوستم. تند آمدم تا اتوبوس. تند آمدم تا مهر پاسپورت. نگهم داشتند. یک ساعت. دو ساعت. گفتم چه پیش‌آمد کرده. گفتند منتظر بمانید. توی همه‌ی اینها به گنگی و لال‌بازی. بالاخره که آمدم، تاکسی گرفتم، گوشی را روشن کردم، زنگ آمد، عزیزی که راستی امروز الاهی مرد؛ گفت. درختهای تنک و لخت جاده از پیش چشمم می‌گذشت. راننده‌ای که از عجب قفقازی نبود با انگلیسی شکسته‌، من با روسی شکسته جواب داده بودم به از کجا آمده‌ای. الاهی مرد؟ کدام الاهی؟ گفت. خندیدم. بلند. به درک!، اول گفتم. آن طرف، توی ایران، حیرت کرد، پشت تلفن. خوب شد مرد. خیلی وقت بود مرده بود. همه مرده‌ایم... درختهای لخت و نازک... دیگر وقتش بود. و تمام آن بی زبانی و غربت، گنگی و لال‌بازی، توی برف و کوری راه. صدای خودم را می‌شنیدم که "برای خضری به شکل پیری من/که حتا مرگ خود را نیز باخته بود/ در جهت هفت برادران که به یک زخم می‌میرند/ تو می‌تازی..." (از شعر آزادی و تو").

دوم.
حالا دو سال و خورده‌ای گذشته. کتابهایش همچنان منتشر نشده. شمیم بهار متولی آنهاست گویا به وصیت خودش. لابد یک وقتی می‌شود. از طرفی مرده‌پرست فریاد می‌زند حالا که به به چه شاعری. این هم خوب. مقاله و معرفی و اینها هم نوشتند و می‌نویسند که این هم چه عالی، اگرچه خیلی کم، عجب هم ندارد. این ولی عجب دارد که مدام شعر حجم و شعر دیگر را در مقابل هم می‌گذارند و عقده‌های نمی‌دانم از کجا آمده بر رویایی خالی می‌کنند؛ احمدرضا احمدی هم که انگار اصلن وجود ندارد! که عجب‌تر!!؛ و انگار الاهی یا اسلامپور توی این همه سال زنده که بودند، زبان نداشتند خودشان؛ حالا متولی پیدا شده که از زبان آنها، تازد به رویایی آن هم نه در نقد و بررسی و تئوری، با حرف صد من یک غاز. درست این است که ناچار بشود تمایزهایی نشان داد در شعر رویایی و شعر الاهی و شعر اسلامپور و آن دیگران. معلوم است که باید بشود؛ مگر برتون و تزارا و پره‌ور، علی‌الخصوص دوره‌های بعدی پره‌ور؛ تمایز ندارند و نمی‌کنند؟ یکی که از روی دست دیگری ننوشته!
از طرف دیگر سخن گفتن درباره الهی بسیار دشوار است. او یک دوره ده ساله‌ی بسیار پرکار و با حضور مستمر بین سالهای چهل تا پنجاه داشت و پس از آن، جز گاهی با ترجمه‌ای چون ساحت جوانی یا اشراقها، پیدایش نمی‌شود که آخرین‌اش همین اشراقهاست در سال 62. کسی نمی‌داند او چه نوشته، جز نزدیکانش لابد، و در خلاء نمی‌شود تئوری پرداخت مگر در نسبت با آن دوره‌ی جوانی الهی و ناچار عطف به سخن نظامی عروضی که "و من از شاعر پیر بدتر نیافتم و در این باب تفحص کرده‌ام و هیچ سیم ضایع‌تر از آن نیست که بدو دهند تا جوانمرد. وی که نداند و به پنجاه سال نیافته باشد که آنچه می‌گوید بد است کی خواهد دانست! اما اگر جوانی بود و طبع راستش بود اگرچه شعرش نیک نبود امید بود که نیک گردد..."(در صلاحیت شاعر ماهر، نظامی عروضی).

به هر حال این دفتر، که متشکل از هشتادودو شعر بیژن الهی‌ست، همه شعرهای تا امروز منتشر شده‌یی‌ست در نشریات و جنگهای دهه‌ی پنجاه. دوست عزیزم محمدحسن موثق، اینها را جمع‌آوری کرد و یکی دو هفته‌ی پیش برای گرداننده‌ی صفحه فیسبوک "بیژن الهی" فرستاد و همانجا هم بازسپاری شد نخست. حالا هم برای بار دوم، با کمی تغییر در حروف‌چینی و صفحه‌بندی اینجاسپاری می‌شود. آنچه در آغاز آمد هم "اشاره"ای بود که گردآورنده برای این مجموعه نوشت، بی کم  و کاست.  امیدوارم به زودی، کار و شعر متاخر الهی هم به چاپ برسد...

"من چاهی را تعليم کرده‌ام که به آبی نمی‌رسد،
ولی چه تاريکی‌ی زيبایی!"
                                از شعر "شقاقلوس"           

 
گردآوری محمدحسن موثق
بازسپاری نخست "بیژن الهی"؛ فروردین 1392
بازسپاری دوم Do-Library؛ اردیبهشت 1392